وبلاگ من

دوباره مادر شدن – 2

نوشته‌شده به وسیله‌ی: مینا در: نوامبر 9, 2009

پست قبلي كه براتون گفتم رو ادامه ميدهم  با رفتن تو اتاق عمل

خلاصه شيكممو شستند با بتادين و  يه پارچه سبزم كشيدند بالاي شكمم..من ديگه چيزي نميديدم. متخصص بيهوشي يه ماسك گذاشت روي دهنم و گفت نفس عميق بكش…ديگه نفهميدم …….

به محض اينكه من و از ريكاوري آوردن تواتاق ، بچه را هم آوردن ، من تو خواب و بيداري بودم كه  بچه رو آوردن صورتش و نگاه كردم قرمز بود ،، اون لحظه خيلي زيبا بود. شوق اينكه يكي  از خودت بوجود اومده احساس خوبي به من ميداد.  و خيلي راحت تونست شير بخوره ،‌بعد دكتر اومد و من ازش خواهش ميكردم كه توروخدا به من يك مرفين بزن  من خيلي درد دارم ، در جوابم گفت: ميخواي وقتي داري از در بيمارستان ميري مثل عمليا بري بيرون  باشه بهت ميزنم .

ماهان 50/4 وزن داشت و قدش 51 بود . خلاصه تا 2 روز بيمارستان بستري بوديم بعد از 2 روز مرخص شديم و رفتيم خونه. مراسم قربوني و مهموني و اينها تا 2 هفته اي ادامه داشت . فرداي روز بعد از تولد ماهان همسرم شناسنامش و گرفت

ماهان همه چيزش خوب بود هر وقت براي چكاپ ماهيانه ميبردمش آقاي دكتر تكيار كه از بيمارستان دكتر ماهان بود ميگفت رشدش خوبه نسبت به سنش 2 ماه جلوتره .

ماهان شش ماهگی می نشست و چهار دست و پا راه می رفت ، در یک سالگی راه افتاد بیزار از خوابیدن بود بعضی شبا من وباباش با ماشین می بردیمش بیرون بخوابونیمش چون به محض سوار شدن تو ماشین می خوابید. ولی وقتی هم که می خوابید بمب میترکید بیدار نمیشد . و حدود 16 ماهگی به حرف افتاد به مامانبزرگش که اسمش گلی هست میگفت مامان اولی و تا 3 سالگی من وباباش و به اسم صدا میزد هرجا می رفتیم میگفتن یعنی چی باید بهتون بگه مامان وبابا ، منم میخندیدم و میگفتم به وقتش میگه.

روز تولد یک سالگیش بود يعني 19 مرداد 1378رفتیم شمال و پستونک وازش گرفتیم ،‌تو راه پستونك و گفتيم پرت كرد تو جاده و در 2 سالگی بردیمش طالقان به مدت ده روز تا آقا رو از شیر بگیریم .

ادامه دارد…

2 پاسخ به "دوباره مادر شدن – 2"

نترسيدی؟
واي خيلي ترسناك و هولناك و خفنه !!!
من عاشق بچه هام ولي نحوه بدنيا اومدنشون در بيمارستان خيلي وحشتناكه

ميناي من ميناي من…

منم ماهان و موژان مي‌خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
البته پخته شده و حاضر و آماده.

ماماني بماني هميشه. صاحب چشم‌هاي سبز

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.